
به یاد کودکی افتادم ، به یاد عروسک پشمی قرمزم که از بس باهاش بازی کرده بودم پشماش گوله شده بود و معلوم نبود خرسه یا عروسکی با چهره بچه . شبانه روز باهاش بازی می کردم . لباسای نوزادی خودمو تنش می کردم و با تنها دختر تو کوچمون خاله بازی می کردیم. دختر خلاقی بود. پدرش گچکار بود. گچ و سیمان وسایل کار باباش میاورد و با علف ها و گلهای تو خونمون شیرینی های رنگی درست می کرد، من همیشه در عجب تنوع کارهاش بودم. منتظر می نشستم تا چایی بخریم و جعبه اش رو بگیرم و خونه بسازم. با جعبه چوب کبریت ماشین و تخت می ساختم و با عروسک بندانگشتی خوشگلی که دخترخاله ام برام درست کرده بود و خیابونی که جلو در خونه چایی برای خودم درست کرده بودم ساعتها سرگرم می شدم.با اینا خاطرات قشنگ کودکی من ساخته شد .
اینا رو گفتم تا به پوچی بازیهای بچه های این نسل برسم. اندازه یک مغازه اسباب بازی دارن ولی همیشه هم حوصله اشون سر میره. هر اسباب بازی نهایت بعد سه روز از چشم میفته و دوباره اصرار برای خرید بعدی شروع میشه .
اسباب بازی مورد علاقه کودکی تو چی بود؟
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل مرادیان