جاتون خالی از این بیلبیلکا گرفتیم که یهویی شصت تا بادکنک کوچولو پر از اب میشه ،تو حیاط زدیم همو با اب یخ ترکوندیم . نامردا بچه بغلم بود و بهونه داشتم بهم رحم نکردن
تا شروع کردیم خورشید رفت اسمون ابری شد. وسط انجیر پز ماه شانسه
+عصر که خواستیم غذاهای سالگرد پخش کنیم و مامانم گفت گلی تو هم میای ؟ انگاری بهم تی تاپ دادن
نصف شهر گشتیم. پسرک تو ماشین یه پاچه آقا میشه . آخرشم که به انتخاب دخترم برای مامان و بابا و دخترم گل خریدم . همشون خیلی خوشحال شدن و اخرشم نخود نخود هر کی رود خانه خود و اینجوری شد که مامان و بابام بعد سه روز از دست هیس هیس گفتنای من خلاص شدن و الان می تونن یه نفس راحت بکشن
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل مرادیان