
امروز که گذاشتمش رو تخت و چشمش افتاد به قاب عکس عروسیمون خنده اش خشک شد . به عکس خیره شد و لبهاش پشت رو شد و غمگین . تازه فهمید دیر رسیده و باباش قبلا منو از چنگش قاپیده
امروز که گذاشتمش رو تخت و چشمش افتاد به قاب عکس عروسیمون خنده اش خشک شد . به عکس خیره شد و لبهاش پشت رو شد و غمگین . تازه فهمید دیر رسیده و باباش قبلا منو از چنگش قاپیده
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل مرادیان