
گلی فکت اسباب بازی های ۴ یک هفته تمام دخترک مخ منو خورد که مثل کلیپی که دیده براش آیسپک درست کنم. با اینکه می دونستم موز نمی خوره بالاخره امروز درست کردم . اونوقت خانوم یه هورت از نی کشید و گفت نمی خورم مزه موز میدهخواهر من تو اون یه هفته که روزی ۲۳ بار کلیپشو بهم نشون میدادی موز تو دستورالعملش ندیدی؟حداقل دو هورت می خوردی [ چهارشنبه چهارم شهریور ۱۴۰۵ ] [ 11:39 ] [ گلی ] [ ] .:Weblog Themes By Iran Skin :. ...
ادامه مطلب
گلی خاطره بازی اربعین، سالها قبل که گلی دخترکی دبستانی بود شور و هیجان عجیبی داشت. مادربزرگ هر سال یه دیگ بزرگ قده گلی نذر حلیم داشت ، حالا نذرش چی بود خدا می دونه . همه دخترها و پسرهاش به همراه نوه ها دور هم جمع میشدیم و تا خود صبح بازی می کردیم و می خندیدیم. گلی اون زمان حتی اندازه انگشتهای دستش هم ماهِ ساعت ده شب ندیده بود ولی اون شب با دخترخاله ها و پسرخاله ها تو حیاط سه گوش پشت خونه با تخته ای که به شاخه درخت تکیه داده بود سرسره بازی می کرد و با شعرهای من دراوردی با دختر...
ادامه مطلب
بازی جدیدامروز که گذاشتمش رو تخت و چشمش افتاد به قاب عکس عروسیمون خنده اش خشک شد . به عکس خیره شد و لبهاش پشت رو شد و غمگین . تازه فهمید دیر رسیده و باباش قبلا منو از چنگش قاپیدهامروز که گذاشتمش رو تخت و چشمش افتاد به قاب عکس عروسیمون خنده اش خشک شد . به عکس خیره شد و لبهاش پشت رو شد و غمگین . تازه فهمید دیر رسیده و باباش قبلا منو از چنگش قاپیده...
ادامه مطلب
به یاد کودکی افتادم ، به یاد عروسک پشمی قرمزم که از بس باهاش بازی کرده بودم پشماش گوله شده بود و معلوم نبود خرسه یا عروسکی با چهره بچه . شبانه روز باهاش بازی می کردم . لباسای نوزادی خودمو تنش می کردم و با تنها دختر تو کوچمون خاله بازی می کردیم. دختر خلاقی بود. پدرش گچکار بود. گچ و سیمان وسایل کار باباش میاورد و با علف ها و گلهای تو خونمون شیرینی های رنگی درست می کرد، من همیشه در عجب تنوع کارهاش بودم. منتظر می نشستم تا چایی بخریم و جعبه اش رو بگیرم و خونه بسازم. با جعبه چوب کبریت ماشین و تخت می س...
ادامه مطلب
این روزها بازی من و دخترک اینه که برای ادا اطوارهای پسرک قصه بسازیم. القصه دیشب موقع شیردادن به پسرک قلبهای صورتی در سایزهای مختلف اطرافمون باد شدن و رفتن آسمون . چشم تو چشم شدیم و لحظه ای تکون نخوردیم. عمق چشماش عشقو دیدم . پسرک مثل فیلما عاشقانه نگام می کرد . شاید تو زندگی قبلی منو بِخواستی داشته و حالا پیدام کردهامروز که گذاشتمش رو تخت و چشمش افتاد به قاب عکس عروسیمون خنده اش خشک شد . به عکس خیره شد و لبهاش پشت رو شد و غمگین . تازه فهمید دیر رسیده و باباش قبلا منو از چنگش قاپیدهآمارگیر وبلاگآ...
ادامه مطلب
به یاد کودکی افتادم ، به یاد عروسک پشمی قرمزم که از بس باهاش بازی کرده بودم پشماش گوله شده بود و معلوم نبود خرسه یا عروسکی با چهره بچه . شبانه روز باهاش بازی می کردم . لباسای نوزادی خودمو تنش می کردم و با تنها دختر تو کوچمون خاله بازی می کردیم. دختر خلاقی بود. پدرش گچکار بود. گچ و سیمان وسایل کار باباش میاورد و با علف ها و گلهای تو خونمون شیرینی های رنگی درست می کرد، من همیشه در عجب تنوع کارهاش بودم. منتظر می نشستم تا چایی بخریم و جعبه اش رو بگیرم و خونه بسازم. با جعبه چوب کبریت ماشین و تخت می س...
ادامه مطلب