خرید بک لینک

یه زمانی فکر می کردم ما اصل و نسب و تیل و تبار بزرگی نداریم ، چون پدربزرگهام خیلی زود پدرشون از دست دادن و زیر دست کدخدا بزرگ شدن. کدخدای روستای ما اونقدر پولدار و ثروتمند بود که اسم روستامون هر کی بشنوه هنوز بعد این همه سال اسم اون یادش میفته و فکر می کنه هممون ثروتمندیم. تا اینکه فهمیدیم نه تنها پدر پدربزرگهامون کلی زمین داشتن ، بلکه از اون مهمتر پدره مادربزرگ پدرم و همین طور پدره پدره مادربزرگ پدرم از ثروتمندان شهر بوده ، میر بودن و اون زمان باسواد . نیمی از زمینهای روستا برای اونها بود ولی چون به جای پسر ، شش تا دختر داشت ، بعد فوتش کدخدا زمینهاشو بعنوان خونه سرا به مردم می بخشید تا جمعیت روستا رو زیاد کنه و مردم بشن کارگر زمینهاش. حتی پدربزرگهام بعنوان کارگر زیر دستش بزرگ شدن و زندگی سختی داشتن و یه نون بخور نمیری تو یه خونه کوچیک کاه گلی . تا اینکه قانون اصلاحات اراضی میاد و شاه دستور میده هر کسی رو هر زمینی که کار می کنه و ابادش کرده اون زمین مال خودش باشه و از اون موقع زندگیشون پیشرفت می کنه و زمینهایی که پدربزرگ خار و علفهاشوبا دست های خالی خودش کنار زده و محصول کاشته ( که کم هم نبودن ) مال خودش میشه. اون زمان این اتفاقات و نداشتن پدر باعث شد حتی حس نکنن در حقشون ظلم شده. کدخدا الان که دستت از دنیا کوتاه ولی اگه اینکار نمی کردی شاید الان من هم مثل بچه ها و نوه هات اون ور اب داشتم زندگی می کردم و گرمای تابستون نیم کره شمالی برنمی تابیدم و تو سیدنی بی سر سِلاب با کانگوروها عکس می گرفتم و با دوستان کلاپمون نقشه می ریختیم آخر هفته یه سر بریم آبشار نیاگارا چون گایزمون شنیده بود پیتزای رستوران پنجمیه از سمت راست خوشمزه است و اشپزش قارچاشو با دست خودش از جنگل های امازون می چینه.

برچسب: نویسنده: ابوالفضل مرادیان تاريخ: شنبه 4 مهر 1405 ساعت: 12:32

صفحه بندی