
هیچی بروز نمی ده ، اینکه نمی تونه حرف بزنه هم بی تاثیر نیست ، اگه صبر کنم تا حرف زدن یاد بگیره ممکنه همه چی از یادش بره.
ازش پرسیدم تکلیف شکل و شمایل ویلاهامون اونور چیه؟ حضرت ادم اونجا هم غار داره ، فقط تو جای خوش اب و هوا تر؟اونوقت یکی هزار سال بعد من دنیا بیاد خونه اش چطوریه؟
بهشت انقده بزرگه وسایل حمل و نقل داره؟ یا با اسب این ور اونور میریم؟
تکنولوژی چی ؟ من موبایل نباشه حوصله ام سر میره ، اخه چقده با حوریا حرف بزنم و میوه بخورم و موسیقی زنده گوش بدم؟!
غذا چی؟ پیتزا و لازانیا هم تو منو پیدا میشه؟
چه حیونایی تو بهشت هست؟ گرگ و ببر داره؟
اینجا شب میشه برق هست لامپ روشن می کنیم اونجا اصلا شب داره؟
داستان میوه هایی که دست دراز می کنیم میچینیم چیه؟ درختاشو تازه کاشتن قدشون کوتاهه ؟ اونوقت می گن تو سایه سارشون میشینیم چی؟
هیچی نمی گه هیچی بروز نمیده خودشو می زنه به اون راه ، دهنشو باز می کنه و فقط یکم قان و قون می کنه
دیگه چه سوالی داری تو بازجویی های بعدی از پسرک بپرسم؟
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل مرادیان