
جاتون خالی از این بیلبیلکا گرفتیم که یهویی شصت تا بادکنک کوچولو پر از اب میشه ،تو حیاط زدیم همو با اب یخ ترکوندیم . نامردا بچه بغلم بود و بهونه داشتم بهم رحم نکردنتا شروع کردیم خورشید رفت اسمون ابری شد. وسط انجیر پز ماه شانسه +عصر که خواستیم غذاهای سالگرد پخش کنیم و مامانم گفت گلی تو هم میای ؟ انگاری بهم تی تاپ دادننصف شهر گشتیم. پسرک تو ماشین یه پاچه آقا میشه . آخرشم که به انتخاب دخترم برای مامان و بابا و دخترم گل خریدم . همشون خیلی خوشحال شدن و اخرشم نخود نخود هر کی رود خانه خود و اینجوری شد ...
ادامه مطلب
تا چند دقیقه دیگه صدام می کنن کارای ترخیص مامان انجام بدیم. شکر خدا الکی نگهش نداشتن. دخترک فرستادم استخر و پسرک هم زحمتش افتاد گردن عمه اش . برادرزاده خودمم به خاطر واکسن یه نموره تب داره. گرمه و کولر اتاقی که هستیم درجه مناسبی نداره. از نه سال پیش که اینجا زایمان کردم تاحالا تغییرات اساسی داره ، هنوزم تر و تمیز و خوشگله. همه چی صورتی و ملوسه. فقط اینکه ناهار بهشون سبزی پلو و ماهی دادن و بوی ماهی پیچیده . من بوی ماهی تو رستوران یا سلف دوس ندارم هر چقدر که خوشمزه باشه . خاله امو به زور فرستادم ر...
ادامه مطلب
روزهای سختی برای مادر بودنه . باید همزمان هم مادر خوبی باشم و هم فرزند خوبی که جبران یه نمه از خوبی های مادرش می کنه. پسرک صبحا تا یازده خوش اخلاقه ، از این فرصت استفاده کردم و خونه اشونو کمی جمع جور کردم و ناهار پختم ولی بعد اون گریه های پسرک شروع شد . همزمان قطع برق ، تشت آب و کف اماده کردم تا دستور پزشک رعایت کنم ولی در اولین تعویض پوشک بعد حمام حلقه افتاد و فقط به یک پوست نازک بند شد و بچه مظلومم شروع کرد به گریه. دست و پامو گم کردم و چند قطره از مسکنی که پزشک تجویز کرد دادم. کمی اروم شد ولی...
ادامه مطلب
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید. ...
ادامه مطلب
تا چند دقیقه دیگه صدام می کنن کارای ترخیص مامان انجام بدیم. شکر خدا الکی نگهش نداشتن. دخترک فرستادم استخر و پسرک هم زحمتش افتاد گردن عمه اش . برادرزاده خودمم به خاطر واکسن یه نموره تب داره. گرمه و کولر اتاقی که هستیم درجه مناسبی نداره. از نه سال پیش که اینجا زایمان کردم تاحالا تغییرات اساسی داره ، هنوزم تر و تمیز و خوشگله. همه چی صورتی و ملوسه. فقط اینکه ناهار بهشون سبزی پلو و ماهی دادن و بوی ماهی پیچیده . من بوی ماهی تو رستوران یا سلف دوس ندارم هر چقدر که خوشمزه باشه . خاله امو به زور فرستادم ر...
ادامه مطلب
روزهای سختی برای مادر بودنه . باید همزمان هم مادر خوبی باشم و هم فرزند خوبی که جبران یه نمه از خوبی های مادرش می کنه. پسرک صبحا تا یازده خوش اخلاقه ، از این فرصت استفاده کردم و خونه اشونو کمی جمع جور کردم و ناهار پختم ولی بعد اون گریه های پسرک شروع شد . همزمان قطع برق ، تشت آب و کف اماده کردم تا دستور پزشک رعایت کنم ولی در اولین تعویض پوشک بعد حمام حلقه افتاد و فقط به یک پوست نازک بند شد و بچه مظلومم شروع کرد به گریه. دست و پامو گم کردم و چند قطره از مسکنی که پزشک تجویز کرد دادم. کمی اروم شد ولی...
ادامه مطلب