خرید بک لینک
گلی تنوین دیدار بالاخره بعد پنج ماه برای تبه‌روز دیدار به محل کارم رفتم. بچه ها خجالت زده ام کردن و برام هدیه اماده کردن . از در و دیوار و عروسی همکار قدیم و اختلاس اون یکی همکار قدیم و بیماری اون یکی همکار دیگمون گزارش‌ها رد و بدل کردیم . براشون یه جعبه شیرینی خامه ای بردم و راستشو بخواید انقدر خوشمزه بود هنوز دلم پیش بقیه ی شیرینی هاست [ چهارشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۴۰۵ ] [ 17:12 ] [ گلی ] [ ] .:Weblog Themes By Iادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل مرادیان تاريخ: سه شنبه 10 شهريور 1405 ساعت: 0:35

گلی گلی مدبر می شود از نظر اقتصادی تو بدهکاری غرقیم ولی من بعنوان مدیر و مدبر و گرداننده و مادر خونه صبح به صبح پدر و دو فرزند به صف می کنم و نفری یه سیلی بهشون می زنم که حداقل صورتمون سرخ نگه دارم. خودمم که با حفظ سمت بعنوان کارگر خونه دم گاز صورتم قرمز میشه.+ بسوزه پدر جنگ و بی تدبیری و گرونی و اینجور خزعبلات، لامصب ماشین خریداری و ارائه نمیشه این یکی رو دستمون باد کرده ، بارائهیمش دوباره بریم تو حال و حول [ پنجشنبه بیست و نادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل مرادیان تاريخ: سه شنبه 10 شهريور 1405 ساعت: 0:35

گلی هوا دلپذیر شد انگاری صبح تابستونیه بیست سال قبله ، تو مسافرتم و چشمامو تو مسافرخونه ای در سرعین باز کردم . همونقدر خنک و دلچسب و دوست داشتنی، بارون عزیز دیشب تا صبح زمستونانه بارید . دلم برای خوابیدن با صدای شرشر بارون توی ایوون تنگ شده بودشهر شما هم خنک شد؟ [ جمعه سی ام مرداد ۱۴۰۵ ] [ 8:57 ] [ گلی ] [ ] .:Weblog Themes By Iran Skin :. درباره وبلاگ دوستان عزیزم من ، من بی معرفت نشدم ، فقط رسیدگی به ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل مرادیان تاريخ: سه شنبه 10 شهريور 1405 ساعت: 0:35

گلی گلی حسود نداشتیم، که داریم دورهمی کوچیک ما برگزار شد و یه دیگ گنده آش پختیم برای دندونی برادرزاده. دو تا نی نی کوچولوی دیگه در این مهمونی بودن که قطاری آماده ان تا در ماه های اینده براشون آش بپزیم.همه کارای مهمونی یک طرف ، عکس انداختن از بچه ها یک طرف . بعد حالا اونو بی خیال ، دسته جمعی عکس گرفتن با نی نی یکطرف . همه عکسامون پشت صحنه های خنده دار و جالبی داشت ، از کت و کول افتادیم تا چارتا عکس بگیریم. الانم انگاری کوه کندم دارم از خستادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل مرادیان تاريخ: سه شنبه 10 شهريور 1405 ساعت: 0:35

اصلاً نمی‌فهمم یه بچه‌ی نه‌ساله چرا باید پلو درست کردن بلد باشه. چلو چجوری پخته بشه؟ اصلاً چرا باید حیاط رو جارو زد؟ من جارو بزنم، مشکلش حل می‌شه؟ عادت می‌کنه؟ یاد می‌گیره تمیز بمونه؟ که چی مثلاً؟انقدر بدم میاد صبح به صبح در خونه رو می‌زنن و می‌گن: بیا تو کوچه بازی.یه بار گفتم نمیام، دو بار گفتم. هر روز که نباید گفت! هی زار می‌زنن: تو نیای خوش نمی‌گذره.وقتی حتی یه بارم باهام بازی نکردن. اینو از کجا می‌دونن؟!من نمی‌دونم چجوری می‌شه عاشق این موجودات رنگی‌رنگیِ کوچولوی نوک‌دار شد. وقتی جیک‌جیک می‌کادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل مرادیان تاريخ: سه شنبه 10 شهريور 1405 ساعت: 0:35

گلی فکت اسباب بازی های ۴ یک هفته تمام دخترک مخ منو خورد که مثل کلیپی که دیده براش آیسپک درست کنم. با اینکه می دونستم موز نمی خوره بالاخره امروز درست کردم . اونوقت خانوم یه هورت از نی کشید و گفت نمی خورم مزه موز میدهخواهر من تو اون یه هفته که روزی ۲۳ بار کلیپشو بهم نشون میدادی موز تو دستورالعملش ندیدی؟حداقل دو هورت می خوردی [ چهارشنبه چهارم شهریور ۱۴۰۵ ] [ 11:39 ] [ گلی ] [ ] .:Weblog Themes By Iran Skin :. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل مرادیان تاريخ: سه شنبه 10 شهريور 1405 ساعت: 0:35

مثل چی پشیمونم اومدم این جمع زنونههمشون اولین باره که پسرک دیدن ، یکی یکی بغلش کردن و با لبهای رژی صورت و دستشو می بوسن . بعد اینکه تو این شلوغی به زحمت خوابوندمش و گذاشتم تو کریر یکی از خانومها که خود دو تا بچه بزرگ کرده ، نوزاد خوابیده رو بغل کرد و گفت می خوام بیدارش کنم. هر چی اطرافیان و من گفتیم بچه گناه داره و خوابه با خودش برد وسط مجلس ایستاد و رو دستاش بلند کرد و آغاز کرد به تعریف کردن که من عاشق بچه کوچیک و نوزادم . یکی از خانوما گفت چیکار به نوزاد دارین ، بحثتون عوض کنین ، رفتم و به اصرادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل مرادیان تاريخ: سه شنبه 10 شهريور 1405 ساعت: 0:35

گلی چه کنم؟ به نظرتون برم بیدارشون کنم یا نه؟با روش ادم های معمولی بیدارشون کنم یا بیمارگونه و با تق و توق وسایل خونه؟من ذوق دارم چرا بقیه ندارن؟ [ یکشنبه هشتم شهریور ۱۴۰۵ ] [ 7:3 ] [ گلی ] [ ] .:Weblog Themes By Iran Skin :. درباره وبلاگ دوستان عزیزم من ، من بی معرفت نشدم ، فقط رسیدگی به منزل با دوتا بچه یخورده زمان بیشتری از من می گیره ، فقط می رسم به وبلاگهای بروز شده در زمان محدود سر بزنم ، ولی به یادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل مرادیان تاريخ: سه شنبه 10 شهريور 1405 ساعت: 0:35

گلی روستاگردی روستاگردی رو عاشقم. روستاهای سمت دریا رو دوست ندارم ، همشون لب تختن بدون هیچ پستی و بلندی ، حالا هر چقدرم دار و درخت داشته باشن. روستا باید روی کوه باشه ، از تو کوچه پس کوچه ها و تراس خونه ها جنگل ببینی آسمون ببینی ، منظره ببینی. اینجایی که صبح رفتم، تو بچگی پاتوق همشهری هام بود. امام زاده ای که شباش غلغله بود .‌کل خاندان گلی از طرف پدری جمع میشدیم و شب از این طرف تا اون طرف زیلو پهن می کردیم( سر جمع ۱۵ نفرم نبودیم). بزرگتراادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل مرادیان تاريخ: سه شنبه 10 شهريور 1405 ساعت: 0:35

گلی اشتباه کردم دیروز جایی دعوت بودم که خونه اش طبقه دوم بود ، یه سمت خونه اش پنجره های بزرگ به سمت یه زمین بزرگ سبز و خالی داشت ، با آسمونی پهن و وسیع. دور تا دور این پنجره هم با گلدون و پتوس و سرسبزی تزیین کرده بود و میز و صندلی چوبی گذاشته بود . وای انقدر کیف میداد رو صندلی بشینی چایی بخوری و به افق خیره شی که نگودلم خواستاپارتمان نمی خوام ولی خونه من باید ویو ابدی داشت رو به جنگل، اشتباه از دهن لک لک افتادم رو زمین [ دوشنبادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل مرادیان تاريخ: سه شنبه 10 شهريور 1405 ساعت: 0:35

در تاریخ بنگارید ، با اینکه مامانش بلد نبود بچه هاشو تو تاریخای رند بدنیا بیاره ، پسرک خفن قصه ی ما ، صبح خروس خون ، وقتی خانواده اش در حال خوردن صبحونه املت و کره و مربای البالو با چایی تو فنجون بودن ، ماهرانه غلت زد و ول کن ماجرا هم نبود . بعد هر بار غلت زدن یه لبخند پیروزمندانه این شکلی می زد و یه برگشت تاکتیکی و دوباره از اول .

آیا برای این پسرک نباید مرد؟

۵/۵/۵

جناب تکاور که مامانش طرفدار رونالدوئه معرف حضورتون هستن دیگه؟

برچسب: نویسنده: ابوالفضل مرادیان تاريخ: شنبه 17 مرداد 1405 ساعت: 20:35

گلی بهترین ساعت شبانه روز اگر از من بپرسن بهترین زمان از شبانه روز برام چه ساعتیه می گم حد فاصل رفتن همسرم به محل کار و بیدار شدن بچه ها . سر حوصله و صبر مسواک زدم تا صدای جیر جیر ازش بیاد . صبحانه همسرم آماده کردم و رفتم جلو آینه ، به موهام روغن زدم تا یکم بمونه و برم دوش بگیرم. لباسامو عوض و لباسشویی روشن کردم . ظاهر اتاقا رو مرتب کردم ، هدفون گذاشتم و نصف نیمه تنفس عمیق تمرین کردم . بادمجون و کدوهای باغ خودمون پوست گرفتم و گذاشتم تو آب نمک و با گوجه های باغ خودمون می خوام ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل مرادیان تاريخ: شنبه 17 مرداد 1405 ساعت: 20:35

گلی از امروزم مامان فدای دخترش بشه حسابی کمکم کرد. امروز برای بچه داری روز سختی بود. هر چند ساعت که نیم ساعت می خوابید تند و تند به کارام می رسیدم وقتایی هم که بیدار بود بغل می خواست .کمردرد و درد دست امونمو برید و یه جاهایی هم از مرز اعصابم گذشتم . اگر انقدر درد نداشتم تحملش امروز سخت نمیشد . فقط امیدوارم زودتر شب بشه . قشنگی امروز به گل آفتاب گردونی بود که کنار دیوار یه باغ رشد کرده بود. میون این همه رنگ سبز ، زرد براق گل آفتاب دوست روحمو جلا داد دوسش دارم . تو چه گلی می پسادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل مرادیان تاريخ: شنبه 17 مرداد 1405 ساعت: 20:35

گلی فکر کردی زرنگی؟ با دخترک رستوران بازی می کردیم من مشتری و دخترک صاحب رستوران ، که گفت این غذاها رو از رو زمین جمع کرده واسم آورده . منم نکردم نامردی و کارت بازرسی بهداشتمو بهش نشون دادم که با خنده تایید پسرک مواجه شدیم . دست بالای دست بسیارههیچی دیگه رستورانشو پلمپ کردم [ پنجشنبه هشتم مرداد ۱۴۰۵ ] [ 17:59 ] [ گلی ] [ ] .:Weblog Themes By Iran Skin :. درباره وبلاگ دوستان عزیزم من ، من بی معرفت نشدم ، فقط رسیدگی به منزل با دوتا بچه یخورده زمان بیشتری از من می گیرادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل مرادیان تاريخ: شنبه 17 مرداد 1405 ساعت: 20:35

تو یخچال خونم با دستپخت بهترین آشپزها همیشه پیتزا ، لازانیا ، الویه و یه کیک دست نخورده و میوه های عجیب و غریب ولی خوشمزه بود با کلی تنقلات ترش و نمکی و شیرین تو سوپری کابینت ها که خوردن هیچکدومشون چاقت نمی کرد چون من سوپر مولتی میلیاردی بودم که قوانین فیزیک و شیمی و پزشکی رو با پول عوض می کردمو همیشه به چشم همه زیبا میومدم نه به خاطر اینکه می تونستم لباسا و لوازم ارایش زیبایی داشته باشم به خاطر فوران پول از چشم و‌ چال زندگیم. به جای عطر ، بوی پول نو دست نخورده و شمش طلا میدادم و از این جور حرفادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل مرادیان تاريخ: شنبه 17 مرداد 1405 ساعت: 20:35

صفحه بندی