برچسب:
نویسنده: ابوالفضل مرادیان
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل مرادیان
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل مرادیان
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل مرادیان
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل مرادیان
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل مرادیان
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل مرادیان
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل مرادیان
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل مرادیان
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل مرادیان

در تاریخ بنگارید ، با اینکه مامانش بلد نبود بچه هاشو تو تاریخای رند بدنیا بیاره ، پسرک خفن قصه ی ما ، صبح خروس خون ، وقتی خانواده اش در حال خوردن صبحونه املت و کره و مربای البالو با چایی تو فنجون بودن ، ماهرانه غلت زد و ول کن ماجرا هم نبود . بعد هر بار غلت زدن یه لبخند پیروزمندانه این شکلی می زد و یه برگشت تاکتیکی و دوباره از اول .
آیا برای این پسرک نباید مرد؟
جناب تکاور که مامانش طرفدار رونالدوئه معرف حضورتون هستن دیگه؟
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل مرادیان
گلی بهترین ساعت شبانه روز اگر از من بپرسن بهترین زمان از شبانه روز برام چه ساعتیه می گم حد فاصل رفتن همسرم به محل کار و بیدار شدن بچه ها . سر حوصله و صبر مسواک زدم تا صدای جیر جیر ازش بیاد . صبحانه همسرم آماده کردم و رفتم جلو آینه ، به موهام روغن زدم تا یکم بمونه و برم دوش بگیرم. لباسامو عوض و لباسشویی روشن کردم . ظاهر اتاقا رو مرتب کردم ، هدفون گذاشتم و نصف نیمه تنفس عمیق تمرین کردم . بادمجون و کدوهای باغ خودمون پوست گرفتم و گذاشتم تو آب نمک و با گوجه های باغ خودمون می خوام
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل مرادیان
گلی از امروزم مامان فدای دخترش بشه حسابی کمکم کرد. امروز برای بچه داری روز سختی بود. هر چند ساعت که نیم ساعت می خوابید تند و تند به کارام می رسیدم وقتایی هم که بیدار بود بغل می خواست .کمردرد و درد دست امونمو برید و یه جاهایی هم از مرز اعصابم گذشتم . اگر انقدر درد نداشتم تحملش امروز سخت نمیشد . فقط امیدوارم زودتر شب بشه . قشنگی امروز به گل آفتاب گردونی بود که کنار دیوار یه باغ رشد کرده بود. میون این همه رنگ سبز ، زرد براق گل آفتاب دوست روحمو جلا داد دوسش دارم . تو چه گلی می پس
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل مرادیان
گلی فکر کردی زرنگی؟ با دخترک رستوران بازی می کردیم من مشتری و دخترک صاحب رستوران ، که گفت این غذاها رو از رو زمین جمع کرده واسم آورده . منم نکردم نامردی و کارت بازرسی بهداشتمو بهش نشون دادم که با خنده تایید پسرک مواجه شدیم . دست بالای دست بسیارههیچی دیگه رستورانشو پلمپ کردم [ پنجشنبه هشتم مرداد ۱۴۰۵ ] [ 17:59 ] [ گلی ] [ ] .:Weblog Themes By Iran Skin :. درباره وبلاگ دوستان عزیزم من ، من بی معرفت نشدم ، فقط رسیدگی به منزل با دوتا بچه یخورده زمان بیشتری از من می گیر
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل مرادیان
تو یخچال خونم با دستپخت بهترین آشپزها همیشه پیتزا ، لازانیا ، الویه و یه کیک دست نخورده و میوه های عجیب و غریب ولی خوشمزه بود با کلی تنقلات ترش و نمکی و شیرین تو سوپری کابینت ها که خوردن هیچکدومشون چاقت نمی کرد چون من سوپر مولتی میلیاردی بودم که قوانین فیزیک و شیمی و پزشکی رو با پول عوض می کردمو همیشه به چشم همه زیبا میومدم نه به خاطر اینکه می تونستم لباسا و لوازم ارایش زیبایی داشته باشم به خاطر فوران پول از چشم و چال زندگیم.
به جای عطر ، بوی پول نو دست نخورده و شمش طلا میدادم و از این جور حرف
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل مرادیان